منوی اصلی
تهران-من-خدا
وبلاگ شخصی علی عاشوری
  • علی عاشوری یکشنبه 7 خرداد 1391 03:00 ب.ظ نظرات ()
    حکایتمان حکایت عقابی نشود که دلش هوای دانه خوردن کنار کبک هارا کرده بود ...

    آخرین ویرایش: سه شنبه 19 دی 1396 04:44 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • علی عاشوری دوشنبه 28 بهمن 1398 02:52 ق.ظ نظرات ()

    به قلم علی عاشوری 

    یک لحظه به صفحه لپ تاپم نگاه می کنم ،

    تنها تغییر صفحه خط صافی ست که می آید و می رود و منتظر است تا چیزی بنویسم .

    بلند می شوم و می روم در مقابل کتابخانه ام می ایستم ،

    بعد از چند دقیقه می فهمم که دلم نمی خواهد چیزی بخوانم .

    دوباره به سراغ لپ تاپ می روم و این بار وارد پوشه فیلم هایم می شوم ،

    چیزی پیدا نمی کنم و کمی در طول خانه قدم می زنم .

    دوباره به سراغ لپ تاپم می آیم و این بار یکی از آهنگ های محبوبم را پخش می کنم .

    به آشپزخانه می روم ، قهوه درست می کنم و وقتی برمی گردم با کلافه گی آهنگ را قطع می کنم .

    دراز می کشم ،

    گوسفندی برای شمردن نیست ،

    یک مزرعه خالی را تجسم می کنم که هیچ کسی جز خودم در آنجا نیست .

    روی تخت می نشینم و به دفتر خاطراتم نگاه می کنم که چند ماهی ست خالی مانده .

    بلند می شوم و به پذیرایی می روم .

    تلویزیون را روشن می کنم و در مقابل تلویزیون دراز می کشم .

    اگر خوش شانس باشم و فیلم سینمایی پیدا کنم شاید خوابم برود .

    تلویزیون چیزی ندارد .

    به آشپزخانه می روم و پنجره را باز می کنم .

    چیز جالب توجهی بیرون از خانه نیست .

    به سراغ لپ تاپم می روم ،

    سعی می کنم چیزی بنویسم ...


    آخرین ویرایش: دوشنبه 28 بهمن 1398 02:53 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • علی عاشوری چهارشنبه 23 بهمن 1398 05:00 ق.ظ نظرات ()
    نگاهی بر کتاب " دسته دلقک ها " اثر لویی فردینان دِتوش ( سلین )
    به قلم علی عاشوری


    ! توجه : این متن یک برداشت شخصی و بیانگر نکاتی است که در خوانش اولیه کتاب برای اینجانب قابل توجه بودند و به هیچ وجه به عنوان یک نقد ادبی منتشر نشده و مولفه های نوشتاری و پژوهشی لازم را برای ورود به فضای نقد ندارد . قطعا دربسیاری از موارد بیان شده توسط اینجانب نقد های بسیاری وارد است !
    به عنوان کسی که همیشه چشمانش بر روی آثار کلاسیک روسی می چرخیده اولین مواجهه ام با یک اثر کلاسیک فرانسوی به نام دسته دلقک ها نوشته سلین باعث شد تا توجهم به نکات تازه ای جلب شود که در ادامه به اختصار آن هارا بیان می کنم .
    1-نقدی بر نقد :
    سلین عامدانه و با حالتی اعتراض گونه بیشتر موارد رایج در نقد ادبی را با تمام قدرت زیر سئوال می برد و همین باعث می شود تا برای نقد این وجه منتقدانه اثر وی پیچش های بسیاری وجود داشته باشد .
    2-نوع بیان پاراگرافی :
    همانطور که در مقدمه کتاب ذکر شده و به صورت بسیارپررنگ در 100 صفحه اول کتاب مشهود است سلین به دفعات از یک بیان تکه تکه و پاراگراف گونه در این اثر استفاده کرده که شاید مشابه نگاه پیش بینانه جورج اورول در رمان 1984 ، این بیان نیز نشانه پیش بینی سلیقه آیندگان است . همانطور که بیان پاراگرافی و اختصار گویی در فضاهایی مثل توئیتر حرف اول را می زند و کوتاهی و گزیده گویی یکی از تکنیک های بالا بردن میزان بازدید یک مطلب در اینترنت است .
    3-جزئیات برای حالات :
    در رمان های کلاسیک روسی مکررا شاهد فضاسازی های فیزیکی و تجسم محیط هستیم ، حال آنکه سلین به جای توصیف جزئی مکان وقوع و اشیاء و ظاهر افراد به بیان کلی موارد ذکر شده اکتفا کرده و تمرکزش را روی بیان جزئیات حالات و وقایع کلیدی قرار می دهد .
    4- استعاره به جای صفت :
    در بسیاری از رمان ها صفت گذاری ابزار اصلی نویسنده است اما سلین موصوف را در بسیاری از موارد ، به خصوص در ابتدای کتاب و در فضاسازی هایش حذف کرده و صفت را جای موصوف قرار می دهد و از استعاره استفاده می کند و این نکته قابل تامل است .
    5-فضاسازی طولانی :
    در 100 صفحه اول رمان دسته دلقک ها شاهد یک فضاسازی طولانی هستیم اما ناگهان روند داستان سرعت بسیار بالایی پیدا می کند و وقایع رقم می خورند . برای عده ای این فضاسازی ملال آور است ( از جمله خود من ) اما از جهتی می توان از این اقدام وی نیز دفاع کرد ، چرا که با توجه به تاثیرپذیری تقریبا تمام اتفاقات داستان از جنگ نیاز به ایجاد یک درک صحیح و عمیق از جنگ برای مخاطب احساس می شود . برخلاف رمان وداع با اسلحه ارنست همینگوی که قهرمان داستان بعد از دوری از جنگ دیگر ردی از آن نمی بیند در این رمان می توان خراشی از جنگ را در ریشه های هر اتفاقی مشاهده کرد .
    6-اتمسفر غیر کلامی :
    فضاسازی جوی بسیاری از رمان ها برمبنای دیالوگ ها و ارتباط افراد شکل می گیرد ، در صورتی که در این رمان شاهد یک فضای مایل به مونولوگ گویی هستیم که به نوعی می تواند حقایقی از فضای ذهنی و جهان بینی نویسنده را به ما نمایش بدهد .
    7-تفکرات زاده ی وقایع :
    در این رمان شاهد این هستیم که بعد از هر اتفاق دنباله ی تفکرات نویسنده خود نمایی می کند ، به نوعی وقایع نقطه آغاز بیان تفکرات می شوند .
    8-اتفاقات ابتدایی :
    سلین بلافاصله و بدون هیچ رحمی در همان شروع کتاب خواننده را به وسط میدان برده و بی رحمی و زشتی چهره جنگ را با صراحت تمام به تصویر می کشد . این شروع طوفانی باعث می شود تا با خودم آرزو کنم ای کاش بازه حیات وی به گونه ای بود که به سینما نیز ورود پیدا می کرد . در همان بخش اول از نظر فضاسازی می توان ناآرامی و هیاهوی جنگ را تجسم کرد و سلین این امر را با ظرافت تمام انجام داده و در ادامه نیز تلاش می کند تا تاثیراتی که جنگ برجا می گذارد را نشان داده و بیان کند که آثار پساجنگ به زشتی آثار حین وقوع آن است .
    9-طنز تلخ :
    این اثر سلین صاحب نوعی طنز تلخ است ، به نحوی که یک حادثه مثل انفجار محل اسکان شان و نابودی آن به نحوی ست که گویای این موضوع است . حتی اتفاقات بعدی مثل قتل و تصمیم احمقانه شخصیت ها برای رفتن به جبهه جنگی که از آن فراری بودند و موارد این چنینی با وجود جدیتی که در بیان موضوع دارند اما بیانگر یک طنز تلخ در لایه های پنهان خود هستند .
    10- جنگ ، ضد قهرمان اصلی :
    با وجود ضد قهرمان های مختلف اما در نهایت آن ضدقهرمانی که در طول رمان دلم می خواست تکه تکه شدنش را ببینم جنگ بود که ریشه ی تمامی آوارگی ها و مصیبت های پیش آمده بود .
    11-کنایه ها :
    کنایه های مختلف سلین مثل فرشته خطاب کردن هواپیما ها جالب توجه و قابل بررسی است .
    12-زخم همیشگی :
    مجروحیت سلین در جنگ و از کار افتادن دست راستش اتفاقی بوده که در روایت های مختلفی که روایت اصلی را به وجود آورده اند تاثیرش را می بینیم ، به نحوی که می توان دید که نویسنده همیشه در حال یادآوری این موضوع است که زخم های جنگ هیچ وقت بهبود نمی یابند ، تنها از جایی به جای دیگر نقل مکان می کنند .
    13-ویرانی عمدی :
    در نگاه اول خواندن این اثر سخت و نفس گیر است و اگر مخاطب آثار قبلی سلین را نخوانده باشد قطعا دچار یک سردرگمی اولیه می شود ، چرا که در بسیاری از موارد ویرانی های فنی و روایتی مختلف دیده می شوند که با آگاهی و عمد نویسنده انجام شده اند . شاید سلین قصد داشته که هرج و مرج و ویرانی جنگ را در قالب کلمات نمایش بدهد و بگوید : (( در جنگ خبری از کارد مخصوص و چنگال برای خوردن سیب زمینی آب پز نیست . ))
    14-قالب متفاوت :
    در طول دسته ی دلقک ها نه تنها شاهد بدعت های ادبی و روایتی هستیم ، بلکه شاهد بدعت های فنی نیز هستیم . مثلا در فصل های اولیه کتاب و درمیان جملاتی که از سه نقطه های بعدی شان جدا نمی شوند ناگهان با یک ساختار نوشتاری منقطع شده و نزدیک به شعر اروپایی برخورد می کنیم .
    15-آغاز و پایان :
    مطلبی که در پایان هر روایت ، پایان کتاب و پایان فضاسازی اولیه کتاب می توان به صورت مشترک مشاهده کرد بیان یک حقیقت واحد یعنی ویرانگری و بطلان جنگ است . به نوعی سلین در این نگاه و برداشت با چرخیدن به دور یک محور موضوعی می خواهد جای هیچ ابهام و اما و اگری در ذهن خواننده به جا نگذارد .
    به صورت کلی اگر بخواهم بگویم این اثر از آن دسته آثاری نیست که بتوان به راحتی از آن لذت برد و ارتباط برقرار کردن با کتاب کار ساده ای نیست . از نظر بنده این کتاب نمی تواند گزینه خوبی به عنوان کاندید در اولین رمان های انتخابی یک نفر باشد . روایت این اثر را دوست نداشتم و احتمال بسیار زیاد برای بار دوم به سراغش نخواهم رفت و نتوانستم با روایت و شخصیت ها ارتباط برقرار کنم اما نوآوری ها و خلاقیت نویسنده از نظر فنی برایم جالب بودند و توانستم نکات جدیدی را از زاویه و نگاه نویسنده کسب کنم ( اکثر مواردی که ذکر کرده ام از دید فنی هستند ) . قطعا برای علاقه مندان به ادبیات داستانی کلاسیک آثار این نویسنده حرف های تازه ای خواهند داشت ، هرچند توصیه می کنم حداقل برای شروع به سراغ دسته دلقک ها نروید و آثار مطرح دیگری از سلین یعنی سفر به "انتهای شب" و "مرگ قسطی" را در نظر بگیرید . با توجه به سلیقه متمایل به رمان های روسی بنده از ابتدا می توانستم حدس بزنم که مطالعه این رمان برایم لذت بخش نخواهد بود و اگر انتخاب اعضای گروه کتابخوانی نبود قطعا هیچ وقت سراغ این اثر نمی رفتم .
    آخرین ویرایش: چهارشنبه 23 بهمن 1398 05:01 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • علی عاشوری چهارشنبه 16 بهمن 1398 04:20 ق.ظ نظرات ()

    به قلم علی عاشوری


    در عین حال که کار می کردیم بغض عجیبی تمام وجودمان را گرفته بود . راستش را بخواهید بازه تبعیض در ذهنم گسترده تر شد . در آن روستا تعداد سرویس های بهداشتی به تعداد انگشتان دست هم نمی رسید . تصمیم بر این شده بود که گروه ما دو سرویس بهداشتی جدید در همان روز آخر بسازند . فشار کار زیاد بود و تا بعد از تاریک شدن هوا کماکان مشغول کار بودیم .

    سرویس بهداشتی در مراحل آخر دیوار کشی . همین چهار دیواری سیمانی که شاید به چشم ما نیاید برای اهالی آن خانه یک تغییر بزرگ بود
    سرویس بهداشتی در مراحل آخر دیوار کشی . همین چهار دیواری سیمانی که شاید به چشم ما نیاید برای اهالی آن خانه یک تغییر بزرگ بود


    موهای مان مثل کلوخ سفت شده بود و سر تاپای مان راخاک گرفته بود که بیشتر بخاطر گرد وغبار های مقطعی منطقه بود . بچه ها خسته بودند ، من هم خسته بودم اما حقیقتش خجالت می کشیدم از اینکه بخواهم به خودم استراحت بدهم و با اینکه تجربه کار عمرانی ام خیلی کم بود اما سعی می کردم هم پای دوستانم کار کنم . بیشتر از همه محمد امین باعث می شد که در مقابل خستگی ام کم نیاورم ، داخل سرویس ایستاده بود و با سرعت بسیار زیادی ردیف روی ردیف دیوار را بالا می برد و اگر کارش کند می شد بخاطر کم شدن سرعت من و سایر دوستان بود . به فاصله 300 متر آن طرف تر باقی دوستان روی سرویس بهداشتی دوم کار می کردند . خانه ای که ما برایش سرویس بهداشتی می ساختیم برای یک مادر و سه پسرش بود و سرپرست نداشت . از اذان ظهر گذشته بود ، سرم گیج می رفت و چشمانم سیاهی می رفتند ، قرار بود سر زمین صبحانه بخوریم اما فرصتش پیش نیامده بود و کم کم گرسنگی داشت رخش را نشان می داد . تمام خوراکی که همراه مان بود چند بطری آب معدنی و کیک های کوچک به تعدا بچه ها بود که در همان ساعت اول تقریبا تمام کیک هارا بین بچه های روستا پخش کردند . ناچار خودم را روی زمین انداختم تا نفسی تازه کنم .پسربچه ی آفتاب سوخته ای که کوچکترین و سومین پسر خانواده شان بود و حدودا سه چهار سالش بود از اینکه قرار بود برای خودشان سرویس بهداشتی داشته باشند خوشحال بود و با همان نگاه ذوق زده به من خیره شد. نزدیکم آمد و برای بار چهارم یا شاید پنجم گفت : (( کیک بده ! ))

    خنده ام گرفت و گفتم : (( عموجان کیک که سه تا گرفتی ، دیگه ندارم . ))

    با دست پلاستیک کیک ها را که دو سه تا کیک تهش مانده بود نشان داد و گفت : (( هنوز هست . ))

    گفتم : (( مال من نیستن که ، باید بری از اون آقا اجازه بگیری و برداری . ))

    خنده تلخم را قورت دادم . بچه هایی که درشهر خودم می بینم برای این کیک های 500 تومانی ارزشی قائل نیستند و تمام فکر و ذکرشان این است که پدر و مادرشان برای تولدشان پلی استیشن بخرند .

    می رفت و می آمد و هربار که من را می دید با خنده دست می داد . ذهنم بهم ریخته بود و از نظر جسمی هم وضع جالبی نداشتم . سرم آنقدر خاک گرفته بود و سفت شده بود که حتی وقتی می خواستم موهایم را کنار بزنم پوست سرم درد می گرفت و این وضع هر روز اهالی روستا بود که سرتاپای شان با یک باد خاکی می شد . تاول دستم برای بار دوم باد کرده و ترکیده بود ، زیرش آنقدر خاک و سیمان رفته بود که کاملا سیاه شده بود . انگشتان لاغرم که عادت به کار ساختمانی نداشتند مثل پیرمردها می لرزیدند و ذرات خاکی که در چشمم رفته بودند بیرون نمی رفتند و باعث می شدند که چشمم مدام بسوزد و دستانم هم آنقدر کثیف بودند که نمی شد روی چشمانم دست بکشم . وضعی که من یک روزش را هم به سختی تحمل کردم هر روز اهالی آن روستا را می ساخت .

    همانطور که نشسته بودم با خودم فکر کردم که چقدر سخت است که هربار که می خواهی قضای حاجت کنی مجبور باشی در خانه یکی از همسایه ها بروی . چرا باید میان دغدغه های من تهران نشین با مردم این روستا تا این اندازه فاصله باشد ؟ اصلا چرا در تمام این 24 سالی که از عمرم گذشته این خط طولانی تبعیض را ندیدم ؟ تمام مسئولینی که این وضع را دیدند و کاری نکردند اصلا می توانند به این فکر کنند که خودشان یا خانواده شان حداقل چند روز از سرویس بهداشتی خانه کس دیگری استفاده کنند ؟

    آن هایی هم که این وضع را ندیدند اصلا چرا مسئولیت قبول کردند ؟

    مسئولین و دیگران را نمی دانم اما بنده به شخصه در روز قیامت هیچ جوابی برای ارائه دادن به حضرت حق درمورد غفلت و کوتاهی ام نسبت به مردم شهرهای مرزی ندارم و اگر امیدی به نجات داشته باشم رحمت خداست .

    آخرین ویرایش: چهارشنبه 16 بهمن 1398 04:21 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • علی عاشوری سه شنبه 17 دی 1398 12:55 ق.ظ نظرات ()

    به قلم علی عاشوری

    امروز روز عجیبی بود ، با تمام تفاوت های مان چقدر شبیه هم بودیم .

    ظاهر های مان شاید تفاوت داشت اما همگی قاسم سلیمانی بودیم .

    امروز همه در کنار هم ، نشان دادیم که چقدر ایرانیم .

    امروز ایران تمام قد ایستاده بود .

    این همه دل های بی قرار را چگونه می شود انکار کرد ؟

    تشییع پیکر حاج قاسم ، به سمت میدان آزادی ( حوالی ساعت 11 ) کاروان بخاطر جمعیت در میدان انقلاب گیر کرده بود.
    تشییع پیکر حاج قاسم ، به سمت میدان آزادی ( حوالی ساعت 11 ) کاروان بخاطر جمعیت در میدان انقلاب گیر کرده بود.


    آخرین ویرایش: سه شنبه 17 دی 1398 12:56 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • علی عاشوری چهارشنبه 11 دی 1398 10:10 ق.ظ نظرات ()

    به قلم علی عاشوری


    اهل سیاست نیستم و در این مطلب هم قصد ورود به موضوعات سیاسی را ندارم . حتما در این چند روز خبر حمله هوایی آمریکا در عراق و محاصره و آتش زدن سفارت آمریکا در بغداد ، آن هم در شب سال نو میلادی را شنیده اید.

    سفارت آمریکا در شب سال نو میلادی
    سفارت آمریکا در شب سال نو میلادی

    اما احتمالا اگر به دنیای بازی های ویدیویی علاقه مند باشید حتما به خاطر دارید که در آبان 98 یعنی همین چند ماه قبل ، بازی Call of duty Modern Warfare عرضه شد و در دسترس عموم قرار گرفت . احتمالا می پرسید بین این دو موضوع چه ارتباطی وجود دارد ؟

    اگر این بازی را بازی کرده باشید قطعا مرحله اشغال سفارت آمریکا آن هم در یک کشور عربی که زبان عربی دارد ، در داخل درگیر گروه تروریستی موسوم به القتله است و اسامی فارسی در بین اسم های شان دیده می شود ( مثل نام یکی از شخصیت های اصلی به نام فرح که به نوعی قصد بیان قرابت جغرافیایی با ایران را دارد) را به خاطر دارید . در دهه گذشته مهندسی افکار عمومی به خصوص نسل جوان از طریق ابزارهای رسانه ای به منظور ایجاد روایت دلخواه در جهت منافع صاحبان رسانه از وقایع به وقوع پیوسته ، در حال وقوع و در شرف وقوع و اجتناب ناپذیر ، امر بدیهی بیشتر به چشم می آید و بازی های ویدیویی از موج این هجمه های رسانه ای مستثنی نیستند . در این مورد شاه ایجاد روایت دلخواه درمورد امری در شرف وقوع و اجتناب ناپذیر هستیم .

    اشغال سفارت آمریکا در کشور خیالی ارزیکستان
    اشغال سفارت آمریکا در کشور خیالی ارزیکستان

    مثال های متعدد بسیاری در این زمینه وجود دارد ، مثل ساخت بازی Call of duty Black ops 2 چند سال قبل از حمله به یمن و اشاره غیر مستقیم به وقایع یمن (رویکرد رو به جلو و ایجاد مقبولیت برای وقایع) ، تحریف های وحشتناک Ubisoft در جدیدترین نسخه Assassin's creed درمورد تاریخ ایران ( رویکرد رو به عقب و تحریف وقایع با هدف تخریب فرهنگی ) و ...

    اما سئوالی که در اینجا مطرح می شود این است که با وجود اهمیت بازی های ویدیویی در زمینه شکل گیری تفکرات نسل جدید ، سهولت آموزش غیر مستقیم از این طریق و هزاران دلیل دیگر پیرامون نیاز به توجه جدی در زمینه صنعت گیم چرا شاهد این حجم از انفعال در زمینه این صنعت جدید و صد البته پرسود هستیم ؟

    البته از زمان رایج شدن بازی های رایانه ای در بین کاربران ایرانی بسیاری از جوانان و بعضی از شرکت های خصوصی گام های خوب و چشمگیری در این زمینه برداشته اند ، اما چرا هیچ وقت شاهد حمایت کلان و هدفمندی در این زمینه از جانب نهاد های رسمی نبوده ایم و تمام فعالیت ها صرفا به صورت کلیشه ای و جشنواره ای انجام می شود ؟

    صنعت گیم ابزاری ست که به وسیله آن می توان کلاس خسته کننده درس تاریخ را به یکی از شگفت انگیزترین تجربیات نوجوان ها و حتی سایر سنین تبدیل کرد . می توان در دنیای نامحدود آن ماجراجویی کرد و با جهان های تازه رو به رو شد اما صد دریغ و افسوس که عده ای بازی های ویدیویی را فقط به چشم بازی می بینند .


    آخرین ویرایش: چهارشنبه 11 دی 1398 10:13 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • علی عاشوری یکشنبه 8 دی 1398 09:25 ب.ظ نظرات ()
    به قلم علی عاشوری


    بی مقدمه ، بیشتر از هرچیزی دلم می خواهد دوباره تو را ببینم ...

    دلتنگتم دلتنگتم دلتنگتم دلتنگتم دلتنگتم دلتنگتم دلتنگتم دلتنگتم دلتنگتم دلتنگتم دلتنگتم دلتنگتم دلتنگتم دلتنگتم دلتنگتم دلتنگتم

    دلتنگمی ؟

    آخرین ویرایش: یکشنبه 8 دی 1398 09:26 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • علی عاشوری سه شنبه 26 آذر 1398 10:05 ب.ظ نظرات ()
    به قلم علی عاشوری


    کمی به سمت خیابان فلسطین رفتم ، داخل یک کتاب فروشی شدم و مشغول نگاه کردن کتاب های روی پیشخوان اصلی شدم . فروشنده از پشت سرم گفت : (( آقا تعطیله ! )) 
    توی ذهنم ایهام با مزه ای پیدا کردم ، آقا تعطیله ؟ یا اینکه آقاتعطیله ، مثل اینکه مغزم واقعا تعطیل شده بود و متوجه کرکره های پایین آمده مغازه نشده بودم . از فروشنده عذر خواهی کردم و بیرون آمدم ، مشغول قدم زدن به سمت مترو انقلاب شدم . در مسیر برگشت همزمان با بسته شدن کتاب فروشی های سمت چپ پیاده رو در سمت راست پیاده رو کتابفروشی های دیگری بساط می کردند و با وسواس خاصی کتاب ها ، لوازم التحریر ها ، تابلو ها و فیلم های شان را روی زمین می چیدند . 
    روزهای زیادی ست که ذهنم درگیر این است که چرا به جای "ما" شاهد تجمیع " من " هایی هستیم که حس هم سرنوشتی ندارند . زندگی های مان را آنقدر شیفت بندی کرده ایم که در این نوبت های کاری جدا جدا دیگر کسی دیگری را نمی بیند . راننده تاکسی فقط راننده تاکسی ست و مشتری او فقط یک مسافر است . 
    من هم فقط یک رهگذر بودم که بیش از حد فکر می کرد ... 
    آخرین ویرایش: سه شنبه 26 آذر 1398 10:14 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • علی عاشوری دوشنبه 25 آذر 1398 03:44 ق.ظ نظرات ()

    نگاهی بر " جوکر "

    به قلم علی عاشوری

    ! اخطار ! : این نوشته حاوی اسپویل و بازگویی بعضی وقایع اثر است . در صورتی که این اثر را ندیده اید توصیه می شود از خواندن متن خودداری کنید .

    اولین بار که تصویر مربوط به فیلم برداری سکانس فرار جوکر از دست ماموران پلیس را دیدم حدس زدم که احتمالا با یک اثر اکشن - معمایی کلیشه ای طرف هستیم که در قیاس با جوکری که کریستوفر نولان خلق کرد حرف چندانی برای گفتن ندارد .

    اولین تصویری که از جوکر جدید دیدم
    اولین تصویری که از جوکر جدید دیدم

    اما با فرارسیدن جشنواره های مختلف خبرهای دیگری شنیدم که باعث شد من و بسیاری دیگر متوجه شویم که زود قضاوت کردیم .

    فارغ از تمام نقد های موجود چه از نظر فنی و چه از نظر محتوا و ارزش گذاری معنوی اثر ، "جوکر" توانست غافلگیرم کند . در بین تمام فیلم های کامیک بوکی رایج که در زد وخورد ها و جلوه های ویژه مختلف غرق شده اند این اثر با وجود صحنه های کم مربوط به درگیری ( ولی اثر گذار ) توانست به خوبی عرض اندام کند . در حقیقت توقعی که از "جوکر" داشتم یک اثر تطبیق داده شده با معیارهای سینمای کامیک بوکی رایج بود .

    نکته دیگری که بسیار به چشم می آمد استفاده بهینه از دیالوگ ها و قیاس های معنا دار با تکرار یک صحنه ولی با میزانسن های متفاوت به جای دیالوگ های شعارگونه بود ( برای مثال صحنه بالارفتن آرتور از پله های نزدیک خانه اش و تکرار همان مکان با سکانس پایین آمدن جوکر از پله ها ) .

    روایت اثر برخلاف آثار کمیک بوکی دیگر که ضد وخورد ها بر پایه ساده ترین اتفاقات شکل می گیرند ( برای مثال حتی احوالپرسی هم در اثر جدید مارول به اسم "بیوه سیاه " با ضد و خورد همراه است ) و در حقیقت درگیری و کیفیت نمایش آن مهم تر از دلیل درگیری ست ، صاحب یک سیستم علت و معلول منطقی ست که سعی می کند در ابتدا مخاطب را برای وقوع یک اتفاق قانع کند و بعد او را با دو راهی های سر راه آرتور حیرت زده می کند (کشته نشدن دوست کوتوله آرتور توسط او و یا صرف نظر از خودکشی و کشتن موری در سکانس های آخر فیلم ) البته به بعضی از سکانس ها نیز ایراداتی وارد است ( مثل سکانس دزدیده شدن تابلو آرتور وکتک خوردنش از کودکان که توجیه مستحکمی نداشت . )

    نکته قابل توجه دیگر این است که با وجود اینکه اثر نشان دهنده ی آثار منفی و تبعیض حاصل از نظام سرمایه داری ست اما حاوی دو لایه مختلف برای دو طیف مختلف تماشاچی است .

    • لایه سطحی و اولیه اثر که بیانگر اعتراض به وضع موجود و نیاز به قیام بر علیه طبقه ثروتمند و حاکم جامعه به صورت خشونت بار و غیرمدنی ست ( با بیان اینکه فرمانبرداری مدنی باعث بدترشدن شرایط می شود  ) و این دید آنارشیستی با پذیرش ضد قهرمان به عنوان ناجی قطعا نتایج مطلوبی به همراه ندارد ( هم زمانی این اثر با اعتراضات خاورمیانه و وقایع اخیر مثل سلفی خندان دختر عراقی با جنازه عریان و آویزان از تیر برق قابل تامل است  ). 
    • لایه دوم اثر که بیشتر راهگشای سیاست های داخلی لیبرالیست و نظام سرمایه داری ست حاوی پیام متفاوتی ست . مخاطبی که شهر گاتهام را از نظر فضا و معماری شبیه شهر خود می بیند در می یابد که درست است که  مشکلاتی در کنترل حکومت و کشور توسط طبقه مرفه و ثروتمند(هرچند زیاد )  وجود دارد اما هر چه باشد بهتر از به قدرت رسیدن طبقه متوسط و ضعیف است ، چرا که حکومت این طبقه جز هرج و مرج و نا امنی چیزی به ارمغان نمی آورد (تاکید پررنگ تری بر این مضمون در شوالیه تاریکی کریستوفر نولان به خوبی مشهود است  ).

    موسیقی متن به خوبی از پس نقش خود برآمده و با زمان بندی های دقیق کاری می کند که مخاطب اثر بیشترین تاثیر را از سکانس های مختلف بگیرد و خود را کاملا در فضای جاری در فیلم احساس کند . موسیقی متن اثر به وظیفه خود وفادار مانده و به جای اینکه به دنبال ایجاد لذت برای مخاطب باشد فضاسازی را پررنگ تر می کند .

    کارگردانی و زاویه دید کارگردان به خوبی با اثر تطبیق داشته و خط روایی داستان قدرتمند ظاهر شده .

    اما سوای از همه مطالب گفته شده چیزی که من را می ترساند تاثیر سطحی و آنارشیستی اثر بر جوانانی ست که زمینه پذیرش روحیه پرخاشگری پرداخته شده در اثر را دارند . 

    آخرین ویرایش: دوشنبه 25 آذر 1398 04:10 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • علی عاشوری جمعه 22 آذر 1398 05:21 ق.ظ نظرات ()

    به قلم علی عاشوری


    تحیر خواننده اتفاقی ست که اگر با یک تکنیک و به صورت پیوسته به وقوع بپیوندد عادی شده و دیگر حالت شگفتی را در خواننده به وجود نمی آورد . این رمان حتی نزدیک به یک عاشقانه هم نبود چرا که در عاشقانه های اصیل اندوه عاشق و معشوق به گونه ای بیان می شود که مخاطب احساس هم دردی و باورپذیری بالایی را از خط روایی دریافت می کند اما در این رمان با یک سمفونی بهم ریخته و ناموزون از شخصیت ها رو به رو می شویم ، شخصیت هایی که در ظاهر شاید مثل تکه های پازل به وجود آورنده یک تصویر بزرگ باشند اما در عمل هیچ سرنخ کلیدی از خط اصلی داستان به ما نمی دهند . اتفاقات و وقایع رخ داده در رمان بر اساس اثر گذاری موج نزولی دارند ، چرا که اتفاقات و نکات مرموز در فصول اولیه شما را وادار می کند تا برای پیدا کردن جواب های تان سطر به سطر جلو بروید اما زمانی که وارد فصل های بعدی می شوید اتفاقات و شخصیت ها بی معنی جلوه می کنند .

    تخیلات بی منطق و درهم نویسنده به شدت آزار دهنده بود (در حدی که گاهی دلم می خواست کتاب را نخوانده به کناری پرت کنم )، شگفتی ها و اتفاقات غیر منتظره ابزار خوبی برای ایجاد حیرت و برانگیختن حس کنجکاوی مخاطب هستند اما در این رمان آنقدر بی دلیل و بدون هیچ اتصالی با خط اصلی داستان تکرار می شوند که مثل آگهی های تلویزیونی خسته کننده می شوند .

    از نکات مثبت کتاب هم نباید گذشت ، مدیریت شخصیت ها و پرش از روایت هر تکه داستان به تکه دیگری به دقت و وسواس انجام شده و داستانِ هرشخصیتی که آغاز شده پایان مشخصی پیدا کرده و همین امر باعث می شود تا ذهن خواننده درگیر سئوال های پیش پاافتاده نشود . بهیموت شخصیت دوست داشتنی و مجذوب کننده کتاب است که می توانست نقش اساسی وکلیدی تری در این رمان رقم بزند و متاسفانه از پتانسیل بالای این گربه تپلی و دوست داشتنی به اندازه کافی استفاده نشده .

    جمع بندی نهایی : این رمان با توجه به فضا و موضوع متفاوت و منحصر به فردش می تواند یک تجربه جدید برای کسانی باشد که اهل مطالعه ( بخصوص رمان های کلاسیک ) هستند ، اما قطعا نمی تواند از آن دست کتاب هایی باشد که می شود با جسارت تمام به هرکسی معرفی کرد و احتمالا یک بار خوانش این اثر مخاطب را سیر می کند و جایی برای دفعات بعدی خوانش این رمان نمی ماند .

    آخرین ویرایش: جمعه 22 آذر 1398 05:23 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • علی عاشوری جمعه 15 آذر 1398 03:45 ق.ظ نظرات ()

    به قلم علی عاشوری


    دیر شده بود ، قطار هم لج کرده بود و هر ایستگاه پنج دقیقه توقف می کرد . ذهنم بهم ریخته بود ، صبح برای پیگیری دادسرا نرفته بودم ، شنبه باید کارهای دادسرا و آگاهی را از صبح زود انجام بدهم تا خودروی مان را از پارکینگ بیرون بکشم . یک میلیون تومان خلافی هم از قبل روی خودروی مان بود که احتمالا قسط بندی شود . اگر هم فرصتی بماند همان شنبه باید برای چک کردن تصاویر دوربین مداربسته یکی از همسایه ها بروم تا شاید بفهمم دزد چگونه خودروی بدون باطری را برده .

    ای کاش می شد سریع تر تصاویر دوربین مداربسته را ببینم .

    صدایی اعلام کرد "علی آباد" . توی دلم با کنایه به خودم گفتم " علی ویران " . کاپشنی که روی کتم پوشیده بودم باعث می شد تا کم کم عرق کنم ، زیپ کاپشن را باز کردم . در های مترو بسته نمی شد ، به ساعت نگاه کردم ، 2:45 دقیقه بود . کلافه شده بودم ، ناگهان مسئول ایستگاه اعلام کرد که قطار را تخلیه کنیم . همه کلافه شده بودیم و در حالی که صدای بد وبیراه گفتن مردم گوشم را پر کرده بود با سیل جمعیت بیرون آمدم . سرگردان مانده بودم ، اصلا نمی دانستم از آنجا چگونه باید به شهر ری رفت و همین کلافه ترم می کرد . بعد از چند دقیقه مسئول ایستگاه از پشت بلندگو اعلام کرد که مقصد قطار شهر ری است . دوباره همه به داخل قطار سرازیر شدیم . خیلی دیر شده بود ، عقد یکی از بهترین دوستانم بود و من به جای اینکه اولین نفر در تالار باشم قرار بود آخرین نفر برسم .

    مرد دستفروشی کنارم ایستاده بود و مدام با صدای بلند فحش می داد و بدوبیراه می گفت . تلفنش زنگ خورد و شروع کرد با زبان محلی فحش دادن . ناگهان چیزی گفت که همه ی افکار بهم ریخته ام را بهم ریخت . برای اینکه اثبات کند راست می گوید تلفنش را روی بلند گو گذاشت و صدای تو دماغی مردی از پشت تلفن بلند گفت : (( دو تا دختر خودشونو انداختن زیر قطار تو متروی شهر ری . ))

    دلم نمی خواست باور کنم . با خودم گفتم که حتما شایعه ایست که دهان به دهان بزرگ شده . پسر جوانی که در واگن بود بلند بلند شوخی می کرد و به این ماجرا می خندید . با اخم کمی نگاهش کردم و خودش را جمع و جور کرد . دو پیرمردی که کمی آنطرف بودند با افسوس می گفتند که جوان ها امید ندارند . من منتظر بودم که پیاده شوم و ببینم همه ماجرا دروغ است . قطار به ایستگاه نزدیک و نزدیک تر می شد و من مضطرب تر می شدم . یعنی قرار بود قطاری که من سوارش بودم روی خون تازه ریخته شده دو دختر جوان بچرخد ؟ سرعت قطار کمتر شد . به ریل ها نگاه کردم . یک لحظه روی ریل های کناری سرخی دیدم ، قطار گذشت . می توانست خطای دید باشد . از قطار پیاده شدم و با عجله از ایستگاه خارج شدم . ماموران پلیس همه جا بودند . کنار دستگاه خودپرداز ایستادم تا برای رفتن به تالار کمی پول نقد بگیرم . سربازی مسلح کمی آن طرف تر بود . یک مرد عابر که رد می شد به سرباز فحشی داد و رفت . سرباز فقط نگاه کرد . از سرباز پرسیدم : (( سرکار راسته خودکشی شده ؟ ))

    • بله .

    ای کاش می شد دوربین های مداربسته مترو را چک کنم تا ببینم که سرباز دروغ می گوید ، اصلا ای کاش همه دروغ می گفتند ، حتی آن خانمی که در تاکسی می گفت دست جدا شده ی یک از دختر ها را کنار ریل دیده ، اصلا از کجا معلوم که حواسش سرجایش بوده باشه و درست دیده باشد ؟

    ای کاش می شد سریع تر تصاویر دوربین مداربسته را ببینم .

    آخرین ویرایش: جمعه 22 آذر 1398 05:24 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • علی عاشوری یکشنبه 26 آبان 1398 07:52 ب.ظ نظرات ()
    به قلم علی عاشوری


    حق ، کلمه ی آشنایی که در میان ما بسیار غریب است . 
    همین چند دقیقه پیش یک متن در نقد نظرات و انتقادات یک منتقد مطرح خواندم . فارغ از تجمیع آزار دهنده مغالطه ها و سفسطه های چشم خراش نویسنده که در قالب یک پوشش با خصوصیات ظاهری یک متن مفتخر و بی طرف به خورد مخاطب داده شده بود حقیقتی بزرگ تر فکرم را مشغول کرد . 
    هر روز شاهد این هستیم که عده ای حق دیگران را در ملاء عام تضییع می کنند و گویی این ناهنجاری یک قاعده کلی برای بقا در جامعه فعلی ما شده . اگر بخواهم به طور مختصر و خلاصه بیان کنم " تطبیق حق با منافع و سلایق شخصی ما جایگزین تطبیق این موارد با حق شده . " 

    دلایل و شاخصه های زیادی مثل آموزش ، تاثیر تصمیمات کلان و جزئی حکومتی در راستای فرهنگ ، اقتصاد و ... ، تصمیمات جمعی و حتی سبک زندگی را می توان مرتبط با این معضل دانست . اما شاید یکی از مهم ترین مواردی که به چشم می خورد " مصونیت فکری خود ساخته ی افراد از یک معضل مشخص یا نامشخص " است . مثل شخصی که بوی بد دهانش دیگران را می آزارد اما خودش چیزی حس نمی کند و این درباره تمام " ما " به خصوص " من " صدق می کند و اکثر ما ، من را در درون خویش بی گناه می دانیم و ریشه مشکل را در دیگری جست و جو می کنیم . 

    " گاهی باید بتی به نام من را شکست ، نفس ما می تواند تجمیع تمام بت های ساخته بشر گذشته و آینده باشد ، البته نه در قالب سنگ و چوب " 
    آخرین ویرایش: یکشنبه 26 آبان 1398 08:19 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • علی عاشوری چهارشنبه 3 مهر 1398 02:45 ق.ظ نظرات ()
    به قلم علی عاشوری


    چشم های مان را بستیم و می بندیم ، روز ها می گذرد و چشم های ما بسته است . چشم هایی که بسته است و کودکی که تا کمر در سطل زباله فلزی خم شده را نمی بیند ،
    چشم های مان عابری را نمی بیند که روی خط عابر ایستاده و منتظر است تا شاید بایستیم بلکه بتواند از حقش استفاده کند و رد شود ،
    چشم های مان حتی آنقدر بسته است که کودکی که در آغوش مادرش و در یک مکان سربسته عمومی گریه می کند را نمی بینیم و راحت سیگارهای مان را پک می زنیم ، سیگار هایی از جنس صدا ، گاهی از جنس نگاه ، و کماکان چشم های مان بسته است و با همان چشم های بسته دنبال کسی می گردیم که حقی را که خود ناحق کردیم از او طلب کنیم .
    آخرین ویرایش: پنجشنبه 4 مهر 1398 02:49 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • علی عاشوری جمعه 8 شهریور 1398 01:02 ق.ظ نظرات ()
    به قلم علی عاشوری


    زندگی گاهی آنقدر ناپایدار می شود که در یک ثانیه بهترین ها به بدترین تبدیل می شوند و گاهی هم برعکس این ماجرا ... 
    گاهی فکر می کنم بیشتر از هرچیزی زندگی شبیه باد است ، گاهی مثل نسیمی دلنواز صورتت را نوازش می کند و گاهی طوفانی سهمگین می شود که خانه ات را می برد ، با این حال نه آن نسیم خنک و نه آن طوفان ترسناک هیچ کدام دلیل خوبی برای ادامه دادن و یا ادامه ندادن زندگی نیستند .  ما انسان ها مثل درخت هستیم و عشق مثل ریشه ماست ، اگر ریشه دادیم دیگر مهم نیست هوا چگونه باشد ، آن ریشه ها دلیلی می شوند برای رشد تا آسمان . 
    آخرین ویرایش: جمعه 8 شهریور 1398 01:07 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • علی عاشوری چهارشنبه 2 مرداد 1398 04:12 ق.ظ نظرات ()
    به قلم علی عاشوری

    باورت نمی شه ، طرف یه بار رفته آسایشگاه سالمندان ، ده صفحه مطلب نوشته که چقدر حالشون رو درک می کنه . چقدر احساس می کنه دوستشون داره و دلش می خواد همیشه سر بزنه .
    ولشون کن حرص نخور ، الان همه دنبال نمایشن . 
    باز خوبه که لا اقل شما به فکر حرص خوردن منی . 
    به فکر گوشای خودمم بیشتر ، یه ساله داری میایی اینجا  جمعه هر هفته، از همون بار اولی که منو دیدی ،نشناخته یه بند حرف می زدی . 
    پرستاری که از کنارمان رد می شد پرسید : حاج خانم پسرته ؟ 
    اگه این پسرم بود که باید روزی ده تا قرص سر درد می خوردم . از این جوون بی کاراست که کلش باد کرده دوست داره وقتشو با پیرمرد پیرزن ها پر کنه . 
    ممنونم از این همه تعریف . 
    قابلی نداشت ، حالا سریع تر این ویلچر سلطنتی منو هل بده بریم اتاقم فیلم جدیدایی که برام آوردی رو ببینم ، از این رمانتیک مسخره ها نباشه فقط ...
    آخرین ویرایش: چهارشنبه 2 مرداد 1398 04:16 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • علی عاشوری چهارشنبه 26 تیر 1398 01:27 ق.ظ نظرات ()
    به قلم علی عاشوری


    دلم می خواست سریع تر به خانه برسم ، بطری آبم خالی شده بود و تشنه بودم . سر خیابان اصلی پسربچه ای را دیدم که به من نگاه می کند . یک گونی هم اندازه خودش روی شانه اش بود که پر از پلاستیک بود . پسرک گفت : (( عمو می شه برام یه چیزی بخری بخورم ؟ )) 
    لاغر بود دست ها وصورتش حسابی کثیف شده بود ، پیرهن کرم رنگی تنش بود که رنگش به خاکستری متمایل شده بود و دمپایی های پاره ای پایش بود . چهره اش معصوم بود و چشمانش برق می زد . 
    پرسیدم : (( چند سالته عمو ؟ )) 
    - هفت سالمه 
    -- این پلاستیک ها رو چی کار می کنی ؟ 
    - می برم می فروشم سی تومن می گیرم اگه زیاد کار کنم برا هر روزم . 
    -- شب ها کجا می خوابی ؟
    - تو پارک . خونه نداریم . 
    -- لعنت بهشون ... 
    -چی ؟ 
    -- هیچی عزیزم ، بیا اینو بگیر . 
    پنج هزار تومان بیشتر در کیف پولم نبود . پسرک ذوق نکرد ، هیچ چیزی نگفت . کمی بالاتر ایستادم و به پسرک نگاه کردم . پسرک ایستاد و از خانم جوانی که از کنارش رد می شد چیزی خواست . شاید سرم کلاه رفته بود اما تا زمانی که به خانه رسیدم همه شان را لعنت کردم . مسئولینی که کور هستند و کودکی این بچه ها را زیر پا له می کنند . 
    هنوز هم لعنت می کنم ، اصلا تا روز قیامت لعنت بر هر کسی که مسئول هست و کاری نمی کند . 
    پسرک خسته بود ، ردی از کودکی در صورتش نبود . 
    لعنت برکسی که کودکی پسرک را دزدید .
    آخرین ویرایش: چهارشنبه 26 تیر 1398 01:36 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
تعداد صفحات : 7 1 2 3 4 5 6 7
دنیای کدهای جاوا اسکریپت
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو | Buy Website Traffic